فندوق مامان
خاطرات یک مادر خوشبخت
آخرش همسر گرامی که خسته شده بود و دید راه به جایی نمیبره گفت این کمترین مزدیه که در قبال این همه شبهایی که چندین بار از خواب پا میشی و بهش شیر میدی و صبح زود خسته و خوابآلود میری سرکار بهت میده. . . . اما حالا دیگه کم کم داره این شب بیداریها هم تموم میشه. (نمیدونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه). آخه میخوام تو عید از شیر بگیرمش و دیگه این توفیق شیر دادن به جگرگوشم که باعث میشد مدت بیشتری نگاهش کنم، بغلش کنم، ببوسمش، بوش کنم رو از دست میدم. برای بچم دعا کنید که خیلی اذیت نشه، اخه خیلی وابسته شده بهش. و البته ببیشتر برای خودم که طاقت بیارم. خب، این آخرین پست من در سال ۹۰ بود. ان شااله سال ۹۱ برای همه سال پرخیر و برکتی باشه و سرشار از سلامتی و خوشبختی و بهروزی برای همه ایرانیان باشه. به امید ظهور امام زمان در سال جدید. داخل حرم هم خیلی خوب بود. کاش همه جا مثل حرم بود. جدا از صفایی که حرم امام رضا داره که هیچ جا پیدا نمیشه برای بچه ها هم جای خوبی برای بازیه. یا میرفت مهر ها رو مرتب میکرد یا بدو بدو میکرد یا نماز میخوند . راستی انقدر قشنگ به امام رضا سلام میداد. می ایستاد و دستش رو میذاشت رو سینه و سر و کمرش رو خم میکرد. کلا کلمه سلام رو نمیتونه بگه و سر خم میکنه موقع سلام . اونجا خیلی دعا کردم. ولی بیشتر شکرش رو کردم اخه دفعه پیش که مشهد بودم از امام رضا بچه خوب و سالم خواستم که بهش رسیدم .فکر کنم نیکان هم مثل مامانش موقع خداحافظی بسیار پکر بود.... از احوالات این ماه پسرم هم بگم که از نظر وزنی هر کاری میکنم روی همون ۱۰ کیلو همش stop میکنه (از بس ورجه وورجه میکنه). البته قدش خوبه. (نمیدونم چنده!! چشمی میگم خوبه) ولی باهاش شعر و قصه و کلی چیز مربوط به هوش و پیشرفت ذهنی کار کردم که نتیجش تا حالا اینا بوده: کفش و دمپایی هاش رو بلده درست بپوشه یعنی چپ و راست بودن کفش رو کاملا تشخیص میده. مفهوم چپ و راست رو کامل تشخیص میده و نشون میده. رنگهای قرمز سبز نارنجی مشکی زرد ابی صورتی رو بلده. ( لوگوش بیشتر از این رنگ نداره) چند روزه دارم باهاش لغات انگلیسی کار میکنم کلمات آب- شیر - ماهی- گل رو بلده (من انگلیسیش رو میگم و نیکان فارسیش رو میگه که چی میشه.) با اینکه در مهارت کلامی خیلی وارد نیست و خیلی حرف نمیزنه ولی آخر بیتهای شعر یه توپ دارم قلقلیه رو میخونه. (البته مترجمش مامانشه ها!!) دیگه کاملا مفهوم همه چیز رو میفهمه و بنده و آقای پدر برای بعضی حرفهایمان متوسل به زبان انگلیسی و زرگری شده ایم. واقعاً اعتقاد دارم به حکمت خدا، به مصلحت خدا، به مهربانی خدا. ولی گاهی کم میارم. من تا به حال نه "یگانه" ای میشناختم نه "سام"ی. ولی الان تمام ذهنم درگیرشونه. سام کوچولوی ۱۴ ماهه ای که به علت یک بیماری پس از مدتی مرگ مغزی شد. نمیدونم مادرش تو این مدت چی کشید. ولی کاری که اون کرد واقعاً زیبا بود. پدر و مادر این کوچولو با اهداء اعضای بدن "سام" به فرشته های دیگر سام رو جاودانه کردند. هنوز هم اینقدر بابت این موضوع تو شوکم که نمیدونم چی بنویسم. قلم واقعاً طاقت نمیاره. من به عنوان یک مادر بر دستان پر از ایثار "یگانه" عزیز بوسه میزنم. بوسه باران میکنم قلب این مادر مهربان را. امیدوارم روزی به درجه ای برسم که بتوانم مانند "مادر سام" قلبی به این وسعت داشته باشم. حتماً پست "مسیحا" رو در وبلاگش بخونید: http://www.sazenarenji.blogfa.com/post-610.aspx چقدر گریستم با این پست!!!! دقیقاً ۱ سال و ۱ هفته از روزی که بعد از ۶ ماه مرخصی زایمان دوباره آمدم سرکار میگذره. وقتی بهش فکر میکنم میبینم چقدر زود گذشت.
روزای اول که اومدم سر کار همش بغض داشتم . اصلا فکر نمیکردم دووم بیارم. روزی ۱۰ بار زنگ میزدم خونه و احوال نیکان رو از مامان میپرسیدم. آخه بچم هنوز شیر میخورد و من نبودم بهش بدم. با شیر خشک هم میونه خوبی نداشت. در حد چند قاشق فرنی و کمی از شیر خودم که دوشیده بودم رو میخورد. الهی بمیرم فکر کنم ماه اول گرسنگی کشید بچم تا عادت به غذا خوردن کرد و با شرایط کنار اومد. گاهی تو اداره انقدر دلم براش تنگ میشد که نمیتونستم کار کنم و همش میشستم عکساشو تو موبایلم میدیدم. وقتی از سرویس پیاده میشدم تا برسم خونه عین مجانین بلند بلند اسمشو میبردم و با خودم حرف میزدم. (البته راهم خلوت بود و کسی نبود بشنوه صدامو ) وقتی میاومدم خونه انقدر بوسش میکردم قربون صدقش میرفتم تا صبح از پیشش تکون نمیخوردم. هنوز هم همین طورم. اگه برم جایی و نیکان رو نبرم به محض دیدن یه بچه کوچک بعض میکنم و اگه روم بشه گریه میکنم. حالا که به این ۱ سال نگاه میکنم می بینم اگه مامان و بابام نبودند من هرگز نمیتونستم بیام سرکار یا همش نگرانی های بدجور داشتم . خیلی مدیونشونیم نیکان جان. تمام نگرانی هایی که من داشتم با وجود مامانم رفع میشد. مامان بهتر از خودم به بچم میرسید.واقعاً ممنونشم. دیگه الان پسرم مردی شده واسه خودش. گاهی اوقات میشینه رو زمین و پاهاش رو دراز میکنه و با همون زبون با مزش به من میفهمونه که سرمو بذارم رو پاهاش و دراز بکشم و اون هم موهام رو نوازش کنه! جدیداً به ناراحتی من اهمیت میده و وقتی میگم مامان ناراحت میشه اگه غذا نخوری فوری دهانش رو باز میکنه و میخوره. (کلا احساساتش منو کشته) سلام سلام ما اومدیم. بعد از دوران طولانی غیبت کبری، مامان سارا بالاخره ظهور کردند. علت این غیبت هم همه چی میتواند باشد از تنبلی بگیرید تا شیطونیهای گل پسر که اصلاً نمیذاره مامانش پشت کامپیوتر بشینه و شلوغ بودن سر مامان و ...همین دیگه. از همه دوستان ممنونم که تو این مدت با کامنتهاشون احوال ما رو میپرسیدن. در حال حاضر پسری ۱۷ ماه و ۲۰ روز دارد.با وزن ۱۰ و نیم کیلو و قد نمیدونم... اینهم کمی تعریف از پسری برای دلخوشی خودم : بسیار عاقل شده ( روز به روز فرق میکنه و قدرت تمیز و تشخیصش بیشتر میشه.) دیگه داره تو حرف زدن راه میافته البته تو جمع نه خیلی بیشتر تو خونه برای خودمون بلبل زبونی میکنه . اینهم نمونه ای از چهچه های بلبلم: گ (با ضمه) :گل هف : رفت نی: نیست مام: ماما با: بابا می می: می می دیگه دد: ددر ایز: جیز ایش: شیر - جیش دوخخخخخ: دوغ اققققا یا قاقا : آقا گ(با ضمه) : گردو اد(با فتحه):زرد مامان:ببعی میگه نیکان:ب ب مامان:دنبه داری؟ نیکان:نه نه مامان:پس چرا میگی نیکان:ب ب مامان: گاو میگه نیکان:ماااآ مامان:پیشی میگه نیکان:مییییو مامان:زنبور میگه نیکان:زززززز مامان: عزیز مامان کی بوده؟ نیکان: من من از کارایی که دلبری میکند هم شامل بوسیدن دست من وقتی اوخ شده و بغل کردن مامان ساراست که دستهاش رو دور گردنم حلقه میکنه. هفته پیش هم دیدم که کاملاً یاد گرفته که مکعب دایره مثلثهای رنگی را سر جایش قرار دهد. (همون بازی معروفه که "تولو" زده و برای ۱ تا ۲ ساله) تقریبا دو سه ماهی میشه که اعضای بدنش رو شامل چشم مو ابرو دهان زبان بینی دست و پا میشناسه و وقتی بپرسم نشونشون میده. از کارهای خارق العاده هم اینه که پاش رو میذاره رو نرده های تختش و خودش رو میکشه بالا و میره تو تخت. (تازه تختش از این نوزاد نوجوانهاست و کمی بلنده) تازگیها خواب شبش بد شده و پدرم دراومده. همش هم میخواد می می بخوره. دیگه کلافه شدم!!!! یکی از شیرین کاریهایی که انجام میده و من عاشقشم اینه که زبان اشاره یا همان بادی لنگوییج بسیار قوی داره. چون نمیتونه حرف بزنه همه چیز رو با اشاره میفهمونه. مثلاْ میشینه زمین و میزنه به زمین که یعنی تو هم بشین اینجا. یه روز که با پدرم از ددر برگشته بود اومده به شلوار بابا اشاره میکنه بعد به جالباسی . بعدش به شلوار تو خونه ای که رو جالباسیه اشاره میکنه و بعد به پای بابا. حالا اگه گفتین یعنی چی؟ یعنی شلوار بیرونت رو درآر بذار رو جالباسی و شلوار تو خونه ای رو از جالباسی بردار و بپوش.!!!!! چند شب پیش، نیمه های شب وقتی شیر خورد و خوابید دیدم یهو بلند شد و اومد طرفم و لباش رو گذاشت رو گونم و مثلا یه بوس کرد. بعد فوری خوابید. انگار ماموریت داشت این کار رو انجام بده. نمیدونم چی بود ولی انگار میخواست تشکر کنه. تمام خستگیم در رفت اون موقع. دیگه چند روزیه هر از گاهی بدون اینکه من ازش بخوام یهو محبتش لبریز میشه و میاد منو بوس میکنه. آخ که من عاشق این جور کارهای غافلگیر کنندم. چه قدر شیرینه بعد از ۲۴ ساعت که بچت تب داره و تو شب پاشویش میکنی و هر ۸ ساعت ۲۰ قطره استامینوفن بهش میدی- تو این مدت ۳ بار بالا میاره و خلاصه از زندگیت از کارت از خوشیت میزنی تا بچت خوب بشه فردا صبحش میبینی که ۲ تا دندون آسیای کوچیک اون ته تهای دهنش جوونه زده. آخ که اون خندت که دهنت تا انتها باز شد و من دندونا رو دیدم چقدر چسبید بهم. ای کاش پدرها هم به اندازه ما مادرها از مریضی بچه نگران شوند و اینقدر نگن چیزیش نیست چیزیش نیست. ای کاش!!!! چندروزیست که یاد گرفته سینه میزنه. اوایل به سینه من میزد و بعد یاد گرفت که به سینه خودش بزنه. دیروز با پدرش رفته بود سوپر کنار خونه خرید کنن از رادیو مغازه صدای نوحه و کلمه حسین رو میشنوه. باباش میگه دیدنی بود خودش بدون اینکه بهش بگیم چند بار به سینه اش زد. قربون پسرم برم که از ۱۳ ماهگیش شده سینه زن امام حسین من هم از شوق سرتا پات رو غرق بوسه کردم. آخ که چقدر چسبید!! تازه به بابات هم گفتی ماما از وقتی یک ساله شده هر روزش با روز قبلش فرق میکنه. (بچم به حدیث حضرت علی عمل میکنه که میگه مومن دو روزش یکسان نیست) احساس میکنم هر روز بزرگتر میشه. عاقل تر میشه. درسته که هنوز حرف نمیزنه ولی کاملا کلمات رو میفهمه و با هیجان خاصی صحبت میکنه و پشت هم کلمتات نامفهومی میگه که فقط من میفهمم. احساساتش هم قوی تر شده. حس ترسش کمتر شده. تا هفته پیش از حموم میترسید ولی دیروز خودش با پای خودش اومد تو حموم. الان دیگه تبدیل به یک طوطی باهوش شده. هر کاری من بکنم تقلید میکنه و انجام میده.تا من شروع به گردگیری یا تی کشیدن کنم اونم زود دست به کار میشه و دقیقا کار من رو تکرار میکنه. کلاْ هرکاری کنیم دوست داره پشت من انجام بده. وقتی نماز میخونم میاد کنارم و الا میکنه. دستاش رو میبره دم گوشش و میگه اَ یعنی الاه. می ایسته و بعد مخوابه رو زمین که یعنی دارم سجده میکنم. جدیداْ رکوع هم میره. دیشب برای اولین بار (روز اول رجب بود) بردیمش حرم حضرت عبدالعظیم. کلی تو صحن اونجا دوید و بازی کرد. از توی حرم هم یاد گرفته بود که صلوات بفرسته البته خیلی مختصره صلوات بچم. اینجوری:ااااا(با فتحه) وا اااا(با ضمه) ووو(با فتحه) .خلاصه که داره بزرگ میشه و من میترسم. همیشه حس میکردم وقتی به این سن برسه کلی چیز یادش دادم ولی الان میبینم هنوز صِفرم. صفر نمی دونم چرا چند وقتیه دچار تنبلی مزمن شدم و اینقدر دیر به دیر آپ میکنم. البته مشغولیاتم هم کم نیست. ولی دیگه دارم بهشون عادت میکنم. اگه یه روز سرم خلوت باشه و نیکان فوق آروم (که محاله) برام عجیبه و تحمل نمیکنم. ۴شنبه هفته گذشته(۴ خرداد) عروسی خواهرم بود که خدا رو شکر به خوبی گذشت. از اینکه نیکان تو جشن ازدواج یکی از عزیزترین افراد زندگیم حضور داشت خوشحال بودم ولی خب سختی هایی هم داشت که فقط یه مادری که بچه نوپای شیرخواره داره درک میکنه. کلا بچم اخلاق خوبی داره و معمولا خندون هست و زیاد غریبی نمیکنه و یه روز در سال عنق میشه که اون رو گذاشته بود برای روز عروسی. بغل هیچ کس نمیرفت و اگه میرفت تا من رو میدید گریه میکرد. البته به من خیلی هم خوش گذشت و بابت این موضوع ناراحت نبودم. چون کلاْ عاشقشم و از اینکه به من پناه میاره خوشحالم . ولی فردای پاتختی که اون هم به همین منوال گذشت از دست درد خوابم نمیبرد. راستی روزم مبارک. دوست داشتم پسرم روز مادر امسال با زبان بچه گانه و زیبایش میگفت مامان ولی نگفت. انشالا سال دیگه. زمان :13 اردیبهشت 1389 ساعت 9صبح مکان: بیمارستان چمران مانند دوشنبه های پیش وقت ویزیت داشتم پیش دکتر مغازهای. صبح ساعت 9 همسرم من رو گذاشت بیمارستان و رفت. از آنجاییکه دفعات پیش خیلی معطلی داشتم نگذاشتم که کسی باهام بیاد بیمارستان و به مامانم و همسرم گفتم که وقتی کارم تموم شد آژانس میگیرم میام خونه. (ههه چه خوش خیال) ساعت 12 بالاخره نوبتم شد و دکتر گوشی رو گذاشت که صدای قلب جنین رو بشنوه که چهره اش رفت تو هم.گفت ضربان قلب نامنظمه و باید بری طبقه بالا و نوار قلب بگیری. وااای کارم در اومد. باید اول میرفتم طبقه پایین پول پرداخت میکردم و بعد میرفتم طبقه بالا اتاق زایمان برای گرفتن نوار قلب. خلاصه با کلی زحمت (تک و تهنا) جواب رو گرفتم و بردم برای خانم دکتر. بماند که ماماهای اتاق زایمان به محض شنیدن اولین صداهای قلب جنین گفتن امروز باید بچت رو دنیا بیاری. ولی من گفتم نه بابا مگه الکیه؟؟ دکتر مغازه هم تا جواب رو دید گفت اوضاع ناجوره و باید سزارین بشی. امروز شیفت من نیست و خانم دکتر تقی پور هستند و ..... . رفتم پیش دکتر تقی پور و ایشون هم بعد از معاینه دستور یه نوار قلب دیگه دادن. (یادم نیست این چی بود. فکر کنم تخصصی تر از قبلی بود) خلاصه دوباره شروع شد. رفتم بالا گفتن برو یه چیز شیرین شیرین بخور بیا. رفتم تو حیاط و یه چیزی خریدم و دوباره قبض گرفتم و بالاخره رفتم بالا. یه ساعتی نوار قلب گرفتن طول کشید و تو این مدت هر کی یه جور دلم رو لرزوند. باید همین الان دنیا بیاد . به ساعت نباید برسه. خطرناکه.وووو.... . دوباره اومدم پایین و دکتر تقی پور جواب را دیدند و گفتن همین الان بستری. حالا ساعت چند بود؟؟ ۳ بعدازظهر. از آنجاییکه ساعت ۱۱ به مامان زنگ زدم که موبایلم شارژ نداره و نگران نشین مامانینا تا ساعت ۲ رو تحمل کرده بودن ولی دیگه وقتی دیدن که نیومدم و هیچ خبری نیست شدید نگران شدند. ( از آنجاییکه روم نمیشد به کسی بگم موبایلش رو بده من تا به خانوادم خبر بدم هیچ کس از من خبری نداشت) و من یهو دیدم در مطب دکتر باز شد و مامان اومد تو و گفت: دخترم کو؟؟؟ منم که انگار بعد از ساعتها یه آشنا دیدم زدم زیر گریه..... بعد از یک ساعت همسرم هم اومد بیمارستان و من با همه خداحافظی کردم و کلی غزل خداحافظی برای همسری خوندم . الان که یادش میافتم خندم میگیره. از ساعت ۴ تا ۶ مقدمات عمل فراهم شد و تا ۹ شب تو قسمت اتاق زایمان منتظر بودم که اتاق عمل خالی بشه و وقتی وارد اتاق عمل شدم خودم رو سپردم به خدا و گفتم حالا که قسمت اینه که نیکان من ۱۷ روز زودتر دنیا بیاد کمک کن که سالم باشه و مشکلی پیش نیاد. و بالاخره ساعت ۹:۱۰ شازده کوچولوی من دنیا اومد. قد: ۴۷ و وزن:۲۷۰۰ وای که چقدر کوچولو بود. میترسیدم بغلش کنم. تا سه روز رنگ چشاشو ندیده بودم. همش چشاش بسته بود. روز تولدش خیلی سختی کشیدم. چون تنها بودم و با اون وضعیت باید کل بیمارستان رو متر میکردم و هی طبقه بالا و پایین میرفتم و استرس اینکه الان با این همه تحرک بچم طوریش نشه داشت دیوونم میکرد. ولی با دیدن نیکان همه چی از بین رفت و فقط یه خاطره خوب از دوران بارداری و زایمانم برام موند. دو هفته اول خیلی سخت بود. درد سزارین از یه طرف. گریه های نیکان از یه طرف. زردی کمی داشت که زود خوب شد ولی ۲ بار ازش خون گرفتن که انگار داشتن جون منو میگرفتن. بعدش حدس زدیم که موقع ادرار درد داره و چند تا دکتر بردمش و ازش سونوگرافی گرفتیم. شبی که بردیمش پیش دکتر سیم فروش گفت هیچیش نیست و فرداش خوب شد. (میگن دست فلان دکتر خوبه یعنی این!!!) بعد از چهل روزگیش هم همان طور که دکتر نریمان گفت دل درداش شروع شد. تا دوماهگی شبی یک ساعت گریه مداوم. دکتر گفت روده ها دارن رشد میکن و هیچ دارویی نداره. خدا رو شکر این هم رفع شد. و الان بعد از گذشت یک سال هنوز هم خیلی چیزا ادامه داره. میدونم تازه اول راهم و باید خودمو برای چیزای خیلی بزرگ آماده کنم. اینا که میگذره خدا کنه بتونیم طوری تربیتش کنیم که خدا راضی باشه. در آخر باید از زحمات پدر و مادر عزیزم که تو این یکسال واقعا ثانیه ای منو تنها نگذاشتن و زحمت نگهداری نیکان وقتی من میرم اداره به گردنشونه تشکر کنم. همچنین از همسرم که در امر بچه داری هیچ وقت منو تنها نگذاشته. بهترین کادومو تو این چندماهه روز تولد نیکان گرفتم که دکتر به همسرم گفت همه چی خوبه و از فردا بعد از تقریباْ ۳ ماه ونیم میتونه بره سر کار. به امید عمر با عزت و تولدهای پیاپی محمدنیکان عزیزم سلام به همه دوستان و عزیزان که به وبلاگ ما سر میزنند و با کامنتهای پرلطفشان به ما لطف دارند. عید رو به همه تبریک میگم و از اینکه نتونستم به وبلاگهای عزیزاتون سر بزنم عذر میخوام. امیدوارم سال خوبی داشته باشید. ما زنده ایم. بله درست شنیدید. علت این غیبت ۱ ماه و نیمه مان شلوغی زیاد سر مامان محمدنیکان بود. از آنجائیکه ۱۶ اسفند همسرم کمرشان را عمل کردند و ۲ماه استراحت مطلق هستند و من ماندم و یه وروجک شیرین و کلی مهمون و ..... نتونستم زود به زود آپ کنم. پس بهم حق بدید پلیز. تو این مدت نیکان خیلی عوض شده. یعنی خیلی بزرگ شده. دیگه همه چی رو میفهمه. تقریباً ۲ هفته ای میشه که به راحتی راه میره و اصلاً نمیافته. دگیه حتی به سرعت میدوه. دست دستی میکنه . بای بای میکنه. یاد گرفته مامانشو نازی میکنه. یه هاپو داره که هاپ هاپ میکنه. وقتی بهش میگم هاپو چیکار میکنه، لباش رو غنچه میکنه و میگه هو هو هو. بهش میگم نیکان کلاغ؟؟؟ میگه : ار و انگشت اشاره اش رو میذاره رو زمین. میگم نیکان گل یا پوچ؟؟؟ ۲ تا دستش رو کاملاً باز میکنه یعنی پوچ. میگم نیکان سق بزن؟ با دهانش صدای خوشگلی در میاره که نگو. ( سق میزنه) میگم نیکان بوس میدی؟؟؟ صورتش رو میذاره رو صورتم که ببوسمش. میگم عکست کو؟؟؟ قاب عکس رو دیوار رو نشون میده و میخنده. (از عکسش خوشش میاد) تلفن رو میگیره دستش و راه میره و میگه اََاَاَ یعنی الو. از دیروز هم یاد گرفته میاد پیش من و میگه مااااا ( یعنی مثلا مامان) گاهی اوقات که براش شعر میخونم میخنده و هی خودش و به حالت رقصیدن تکون میده. ( قرتی) راستی دندوناش شدن هفت تا. ۴ تا بالا و ۳ تا پایین. ....... حالا بگید ماشالاه. خلاصه که انشالا خداوند همه بچه ها رو حفظ کنه و پسر ما رو هم برامون سالم و صالح نگه داره. حالا چند تا عکس : ببخشید عکس بهتری از ۷سین که واضح باشه نداشتم. ۱۳ به در در پارک فدک: واااای مامان سارا خیلی غیبتاتون زیاد شده ها!!!!! - اشکال نداره این دفعه چون خیلی سرت شلوغ بود و نیکان عسلی هم دیگه خیلی شیطون بلا شده بخشیده میشید. لطفاَ تکرار نشه. بله مامان جون. شما از شیطون بلا هم یه چیزی اونورتری. به سلامتی ماه دهم زندگیت رو هم تموم کردی و وارد یازدهمین ماه شدی. وای که چقدر خوشحالم. دقیقاً در روز ورود به ماه ۱۱ دیدم که شما ۵-۶ قدم رو بدون کمک راه رفتی که هر روز مسافتش رو بیشتر میکنی. طبق آخرین آمار فعلاً ۱متر و نیم راه میری!!! دست دستی رو قشنگ یاد گرفتی و وقتی میگم نیکان دست دست کن فوری دست میزنی. متاسفانه این ماه نشد بریم قد و وزنت رو اندازه بگیریم. آخه پدرت حالش خوب نیست. مامانی براش دعا کن. امروز بعد از ۲ هفته رفته بیمارستان که کمرش رو عمل کنه. مامان سارا هم حالش خوب نیست . برا هر دومون دعاکن عزیزم. بوس برای قندعسلم هفته پیش با نیکان رفتیم دکتر برای معاینات ماهیانه اش که الان شده دوماهیانه. و من هم مثل همیشه نگران رشد قد و وزن پسرک بودم. بعد از مراسم وزن کشی و قدکشی دکتر گفت از این به بعد بیشتر به فکر رشد مغزی کودک باشید تا رشد جسمی. نمی دانم چرا ما مادرها ( البته خودم رو میگم. بی احترامی نشه به مادری) بیشتر دوست داریم بچه های تپلی داشته باشیم. من که به شخصه این گونه بودم. هیچ وقت به دکتر نمی گفتم چه کار کنم که بچم استعدادش کشف شه. خلاقیتش ظهور کنه و به جاش همیشه مینالیدم که چی بدم بهش که بیشتر بخوره. تپل بشه. رشید بشه. البته که عقل سالم در بدن سالم و باید خوراک هم خوب باشه و از این حرفا.... خلاصه دیگه رفتیم تو خط کشف استعدادهای گل پسر. پنجشنبه ۲۱ بهمن جلسه اول کلاسهای نابغه کوچولو بود. البته جلسه توجیهیش بود و کلاسها از هفته دیگه شروع میشه. خیلی خوب بود. اگه تونستین برین. ما که میخوایم رو نیمکره راستی نیکان کار کنیم ببینیم چی میشه. اینم سایتشون: http://www.nabeghehkoochooloo.ir راستی وزنش شده ۸۸۰۰ و قدش هم ۷۱ سانتیمتر. رشید شده بچم. قربونش برم سلام عزیز من! پسر مامان! نوگل نه ماهه من! مامان رو ببخش که اینقدر دیربه دیر آپ میکنه. این چند وقت خیلی سرم شلوغ بود. تو اداره هم کلی کار داشتم. شما هم که خوابت کم شده و نمی تونم در حضور شما بیام پای کامپیوتر.
خوب از پسرم بگم که گفتنی زیاده. نیکان من دیروز ۹ ماهش تموم شد و با عزت و احترام!!! قدم در ۱۰ ماهگی گذاشت. مبارکه. دیگه کاملاً چهاردست وپا میره. به راحتی میشینه. دستش رو به هر چیز که تصور کنید میگیره و می ایسته و با کمک اونها راه میره. حتی وقتی دستش رو به مبل میگیره پاهاش رو هم میاره بالا که از مبل بیاد بالا. بعد نمیتونه میافته و دو زانو میشینه. آخ قربون اون دوزانو نشستنت برم من. یکی از علاقمندیهاش اینه که دستش رو بگیریم و دور تا دور خونه راه ببریمش و تاتی تاتی کنه و کلی ذوق میکنه و صداهای خوشگل از خودش درمیاره. دو تا دندون دیگه هم درآورده. یعنی تا الان شدن شش تا. ماشاالله یادتون نره. امروز وقتی داشتیم میرفتیم بیرون برای اولین بار با مامان جونیش بای بای کرد. هنوز نمیتونه حرف بزنه ولی موقع گریه یه چیزایی شبیه ماما میگه که فکر کنم غیرارادی باشه. غذا خوردنش هم تقریباً خوبه ولی به چیزای شیرین خیلی علاقه نداره.بیشتر چیزای ترش رو دوست داره. مثل ماست دوغ آبلیمو . عاشق اینه که در یخچال یا فریزر باز بشه و ایشون توش سرکی بکشن. هروقت هم عشقش بکشه کمی تا قسمتی غریبی میکنه ولی کلاً اجتماعیه و باهمه جوره. چندوقتیه که معنی ترس رو میفهمه. از چیزایی که صدا میدن خوشش نمیاد مثل جاروبرقی، جارو شارژی، اسباب بازیهایی که آهنگ میزنن و حرکت میکنن . وقتی اینا رو میبینه سریع میپره بغل من. با پدرش خیلی جور شده و این بسی باعث انبساط خاطر اینجانب است. حالا کمی فعال میشویم و عکس میذاریم عاشقتم دندون موشی مامان!!: ۲۴ دی سالگرد ازدواج مامان و بابام که من خیلی اون روز آقا بودم و از اول تا آخر توی کالسکم تو رستوران بودم و مهمونها رو هم اصلاً اذیت نکردم: فضولی میکنم پس هستم!!! ( عاشق اینه که بره زیر میز کامپیوتر سراغ سیم ها) مراسم زیبای ماست خوری: هشت ماهت هم تموم شد به همین زودی. همین چند روز پیش بود که اینجا نوشتم هشت ماهگیت مبارک عزیزکم. چقدر زود بزرگ میشی مادر.
چند روزه که شدید داری تلاش میکنی که چهار دست و پا بری. چند قدم میری ولی تا میخوای با سرعت بری یادت میره و همون سینه خیز رفتن رو ترجیح میدی. واااای که چقدر بامزه میشی اون موقع. تازه عجله زیادی هم برای راه رفتن داری و مدام میخوای بایستی . اولین بار که بدون کمک من تونستی خودت بایستی دیروز جمعه 17 دیماه بود که وقتی از خواب بیدار شدی روی تختت ایستادی و دستات رو به لبه تخت گرفته بودی. وای وای که چقدر خطری شدی نیکان خطر!!!!!!! یک کار جدید هم که انجام میدی اینه که دندون های بالا و پایین رو به هم میزنی یا روی هم میکشی و از صداش لذت میبری. دیگه مفهوم بعضی کلمات رو هم یاد گرفتی. از ادا اصولهای بامزه و قر دادن و کلا هرچیز که در مفهوم جینگولک بازی* بگنجد هم بسیار استفبال میکنی. دیگه میدونی حدوداً من چه ساعتی از اداره میام خونه و اگه دیرتر برسم بغض میکنی. راستی عکسای آتلیه ات رو هم گرفتم واااای که چه جیگری شدی مادر. دیگه فعلاً همه چیز روتین و آرومه . خدا رو شکر * جینگولک بازی در لغتنامه مامان سارا یعنی بازیهایی که توان و جون فراوانی از مادر می خواهد. چیزی شبیه ورزش کردن مثلاً جلوی پسرتان همش بالا پایین بپرید تا او خشنود شود!!!!! روزهای سختی بود. ولی بالاخره تموم شد. تو این 8 ماه خیلی مراقب بودم که مریض نشه ولی خیلی وقتها خیلی چیزا دست ما انسانها نیست. مثل همین ویروس لعنتی بیرون که میبردمش حسابی لباس تنش میکردم و تو خونه فوری درمی آوردم که عرق نکنه. چیزی میفته زمین اول میشورم بعد دوباره میدم دستش. وقتی از بیرون میام اول دستام رو میشورم بعد بغلش میکنم. خلاصه هرکاری که همه مادرا میکنن که بچه مریض نشه رو میکردم ولی جلوی ویروس رو نتونستم بگیرم. خدا نگذره ازش. بچم سرما خورد و چه تبی کرد. 2 هفته درگیر بودم. بدترین قسمت ماجرا هم این بود که باید با قساوت قلب تمام به بچه انواع داروها رو میدادم. نیکان هم بددوا. به زور میریختم تو حلقش که نشه جریان دوستی خاله خرسه.هم خودش حال نداشت هم پدرش. حالا این وسط دندون هم داشت درمیاورد. چقدر سخته در اومدن این دندونای بالا. یه شب از ساعت ۱۲ شب تا ۴ صبح تو بغلم راه میبردمش. از شدت درد فقط جیغ میزد. (دندونهای بالات هم ۳۰ آذر ماه یعنی بعد از ۷ ماه و ۱۶ روز جوونه زد) این همه زحمت اون لپای خوشگل رو کشیدم با یه تب کردن همشون آب شدن. خدا رو شکر الان هر دوشون خوب شدن. دیگه هرجا میخوایم بریم اول میپرسیم که کسی مریض نیست بعد میریم.(هههههه) امسال اومدیم بگیم شیرخواره هامون فدای شیرخوارت یا حسین!! مادر حضرت علی اصغر چه حالی دارد این روزها!!!! خداییش خنده رو دارین؟!!! واااااااااااااااای مادر عاشق اون چشاتم (عکس ۷ ماهگی) پسرم دیگه عادت کردی که مامان صبحها بره سر کار و عصرها برگرده و شما هم پیش مامان جون بمونی. دیگه مثل روزهای اول بهونه نمیگیری و کلی آقا شدی. غذاهای کمکی ات رو خوب میخوری. عاشق سوپی اما حریره و فرنی رو خیلی دوست نداری. پوره سیب زمینی رو هم با ولع میخوری. راستی سیب رو هم خیلی دوست داری. کلا این یک ماهی که غذای کمکی رو شروع کردم هر روز بهتر از روز قبل شدی و نگرانیهای من هم کمتر شدن. وقتی من از اداره میام با یه عشقی می پری بغلم که تمام خستگیهام در میره. وای وای .... یه کار جدید یاد گرفتی اونم گاز گرفتنه. هرچی بره تو دهانت سالم برنمیگرده و متأسفانه این وسط مامان بیشتر از هر چیز سوراخ سوراخ میشه!!!!!! (ماشااله به این دو تا دندون تیزت) گاهی اوقات هم انگار میخوای حرف بزنی بلندبلند شروع میکنی به سروصدا کردن و هی می پری وسط حرف من و بابا!!!! دیگه عین فرفره سینه خیز میری و چند جای خونه رو از همه بیشتر دوست داری: ۱- زیر مبل ۲- زیر میزکامپیوتر وسط سیمها ۳- توی آشپزخونه بین قابلمه ها یه روز کلی عروسک پولیشی و عروسک خوشگلای تولو و ماشین و کتاب حمام و جغجغه و عرسک های سوتی و .... رو دورت چیدم تا باهاشون بازی کنی ولی شما مستقیم رفتی سراغ سیم میز اتو !!!! ( قد این ماهت هم شده ۶۷ و وزنت ۸۱۵۰ گرم) خلاصه که شیرین کاری زیاد داری که مجال گفتنش نیست. و این هم حسن ختام شیرین کاریهات: تازگیها گونه ات رو میذاری روی گونه هام و لبهات رو به صورتم میکشی. انگار که میخوای منو بوس کنی عاشقتم کوچولوی ۷ ماهه من. نیکانم منو یهو ذوق زده کرد. چون هم دندونش جوونه زد. هم سینه خیز رفت. هم تو روروئک حرکت کرد و هم کمی نشست. باور کنید همه این کارها رو در عرض دو سه روز انجام داد. شب عید قربان یعنی ۲۵ آبان که نیکان دقیقاً شش ماه و ۱۲ روزه بود آقای پدر به من گفتن که پسرمون دندون در آورده و دیگه میتونه غذاهای بابا رو هم بخوره!!!!!!!!!!!!!! ۲ دندون از پایین داشت میزد بیرون مثل دو تا مروارید خوشگل. وای که دیگه شب ها باید برات مسواک بزنم. ( مادر ندید پدیدتر از من دیدید؟) روز جمعه ۲۸ آبان هم با سینه خیز رفتن و نشستن به مدت طولانی تر و حرکت تو روروئکش حسابی منو ذوق زده کرد. خدایا برای همه چیت شکر. این روزها در حال شمارش زمان هستم. از وقتی سر کار میرم دقیقه های ساعت رو هم حفظم. مدام چشمم به ساعته تا ۲:۴۰ دقیقه بشه و برم خونه. توی راه هم اینقدر میدوم که تا صبح ساق پام درد میکنه. وقتی هم میرسم خونه فقط ۱ ساعت برنامه ماچ بارون داریم. ۵ شنبه بردمش دکتر. وزنش ۷۸۰۰و قدش ۶۴. دکتر راضی بود ولی من نه. آخر هفته هم کلی مهمونی بارون بود. ۵ شنبه خونه خالم بودیم و آقا نیکان هم نقل مجلس ما. جمعه شب هم رفتیم عروسی (کاشان) که اونجا هم خیلی خوش گذشت.به خصوص که حنانه گلم هم اونجا بود. (حنانه ۱ هفته از نیکان کوچکتره و با هم دوستن!!!!) کلاْ با تو به همه خوش میگذره. نیکان با خاله هام خوبه و بغلشون میمونه. یه نفر میگفت شاید چون شبیه همید غریبی نمیکنه... این روزها تو اداره اینقدر ورد زبانم نیکانه که یکی از دوستام تو مصاحبه تلویزیونی که در مورد فیلم مختار بوده اسم کیان رو اشتباهی میگه نیکان!!!!

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اینقده بامزه میشی موقع راه رفتن. عین یه اردک خوشگل کج و راست میشی. ![]()
![]()
حالا دوتا خبر خوب: اول اینکه پدرت امسال کنکور قبول شدن که از همینجا بهشون تبریک میگیم دوتایی. و اینکه عمه مریم هم قراره برای نیکان یه همبازی ناز بیاره. یه پسرعمه شیطون!!!!!
:






البته بگم ها این حرکت فقط فقط مختص مامان ساراست و بس.
نیکان هم دیگه فهیمده که مامانش ۴ به بعد میاد و بعد اون ساعت بغل هیچ کس نمیره. اگه هم بره تا من رو ببینه گریه میکنه. خلاصه تا آخر شب چسبیده به خودم. با اینکه خونه مامانم اصلاً غریبی نمیکنه ولی مامان میگه صبحها که پا میشه بغض داره بچم. من هم این روزا کلاً دپرسی حاد گرفتم. جدیداً چیزی نمی خوره. نه حریره نه شیر از تو شیشه .
آخه خدا پس من چه کنم.
تازه میخواستم شروع کنم بهش سوپ و کلی چیزای خوشمزه بدم.![]()
| Design By : shotSkin.com |



